
برای شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات
خاطرات
تقدیم به سرداران غریب گیلان
خاطرات یک حکایت بشنوید
دردهای بی نهایت بشنوید
روزگار وصلت و هجران یار
جنگ بود و عاشقان بی قرار
سوختن ، پرداختن ، جانباختن
درد را با سوز و سازش ساختن
شور بود و زخم آتش پاره ها
سینه بود و ترکش خمپاره ها
بی ریایی بین ما یک رسم بود
عشق بود و درد بود و خصم بود
اشک بود و غربت پروانه ها
تیر هم آغوش آن در دانه ها
سینه هاشان خاکی و خاکستری
دیده هایی آسمانی ، عنبری
روزگاری جام می را دیده ایم
شکوه ها و نای نی را دیده ایم
یاد بادا راهیان کربلا
عشق بازان سر جدا ، پیکر جدا
کاش ما هم آفتابی می شدیم
بیش از اینها انقلابی می شدیم !
آه از روزی که ما بیخود شدیم
بی خبر از حال و روز خود شدیم !
زخم دل از ما شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
گفت روزی بین ما اسرار بود
لافتی الا علی سردار بود
کاش ما هم آفتابی می شدیم
نی اسیر هر سرابی می شدیم
مثنوی اکنون چه می خواهی بگو
خود ز احوالم که آگاهی بگو
باز رازی در دلم سربسته است
این دل وامانده امشب خسته است
خسته از نامردمان پست و دون
کسیه دوزان شقی غافل ز خون
عاشقی مستانگی ها گم شده است
همت و مردانگی ها گم شده است
زخم بر جان و تنم مرهم شده است
آخر اینجا دست ها یکدست نیست
در خرابات دل ما مست نیست
این کلام آخرین فریاد ماست
آخرین فریاد ما در یاد ماست
عاشقی درد هزاران چاره هست
عشق در رفتن هزاران پاره هست
بنگرید اینجا که ما وامانده ایم
دست ما گیرید ما جا مانده ایم
گشت ما را داغ یاران کمیل
همت مردان گردان کمیل
اشک سرداری که با سوز و گداز
سینه های آسمان را کرد باز
یاد املاکی که او پرواز کرد
سیرت خوش سیرتان هم ناز کرد
عاشقی اینجا ظهوری دیگر است
مثنوی گفتن حضوری دیگر است
نظرات شما عزیزان: